تذکرة الاولیا عطار
نقل است که احمد سلمی گفت: به نزدیک ذوالنون شدم. طشتی زرین دیدم، در پیش او نهاده، و گرد بر گرد او بویهای خوش از مشک و عبیر. مرا گفت: تویی که به نزدیک ملوک شوی در حال بسط؟من از آن بترسیدم و باز پس آمدم. پس یک درم به من داد تا به بلخ از آن یک درم نفقه می کردم.نقل است که مریدی بود. ذوالنون را چهل چهله بداشت، و چهل موقف بایستاد، و چهل سال خواب شب درباقی کرد، و چهل سال به پاسبانی حجرة دل نشست. روزی به نزدیک ذالنون آمد. گفت: چنین کردم و چنین! با این همه رنج دوست با ما هیچ سخن نمی گوید. نظری به ما نمی کند، و به هیچم برنمی گیرد، و هیچ از عالم غیب مکشوف نمی شود،، و این همه که می گویم خود را ستایش نمی کنم. شرح حال می دهم، که این بیچارگی که در وسع من بود به جای آوردم، واز حق شکایت نمی کنم. شرح حال می دهم، که همه جان ودل در خدمت او دارم. اما غم بی دولتی خویش می گویم. و حکایت بدبختی خویش می کنم، و نه از...
ادامه مطلب